|
خنده تلخ سرنوشت داستان زیبای خنده تلخ سرنوشت
شروع:
نشستم کنارش نمی دونم ... هیچی یادم نیست... تا چند لحظه بعد از چند جمله ای که دنیا پشت سرهم و بین گریه های شدیدش گفت صدام ضعیف و مرده بود ... و سرد ... صدای خودمو نمی شناختم ... و دنیا هم صدامو نشنید ... - خفه شو لعنتی احساس شما بعد از خواندن این داستان من چیست ؟ ( مهم ) |
About
Home
|